Thursday, May 11, 2017

ضد خاطرات: گذشته های گذشته


چند روز پیش برای اولین بار برای بیشتر از 15 سال تعدادی از هم کلاسی های دوران دبیرستان ام را دیدم. نمی گویم دوست چون دوستی ها هم دوره ای دارند. کلا هرچیزی دوره ای دارد. شما زمانی چیزی را دوست دارید، به فردی علاقه دارید و بعد دوره و زمانش که بگذرد فقط در حد یک خاطره باقی می ماند.

بهرترتیب دیدن هم کلاسی های قدیم بد نبود، احساسی به آدم می دهد که ببیند این راهی که تا اینجا آمده را درست آمده یا نه؟ انتخاب هایش صحیح بوده؟ آدم های آن موقع الان چه موقعیتی دارند؟ از زندگی حرف می زدند، اکثرا خانه دار بودند ( که البته به هیچ عنوان چیز بدی نیست) و درگیر یکی دو تا بچه کوچک، مدرسه وامتحان، روپوش و اسم نویسی، مهمانی و خیاط و مادرشوهر و آرایشگاه،  کلاس های مختلف زبان و کاراته و نقاشی و پیانو! بدون استثنا بخاطر شوهر و بچه ها محدودیت داشتند.

کسی ابراز نارضایتی نمی کرد ولی نمی دانم چرا نوعی خستگی و روزمرگی را توی چهره شان دیدم. تقریبا همه از یکدیگر خبر داشتند عمدتا هم از طریق فیس بوک و اینستاگرام و همین شبکه های اجتماعی، فلانی ایران است، فلانی استرالیا، دیگری آمریکا... آن یکی دماغش را عمل کرده ، این یکی برادرش فوت کرده، حتی از معلم های سابق و ناظم ها با اطلاع بودند، خانم ایکس مادرش مرده، خانم وای شوهرش که گزارشگر تلویزیون بود مرد و قبلش طلاق گرفته بود و تازگی ها در نیوزیلند! دوباره عروسی کرده!!!!

به من گفتند مرا عضو گروه شان می کنند (من آن روز سورپریز مسئول گروه برای بقیه بودم) و من ازشان خواستم من را عضو نکنند چون اهل ماندن در هیچ گروهی نیستم. 

الان می توانم این واقعیت را بگویم که هرگز در شبکه های اجتماعی به دنبال هیچ کدام از همکلاسی ها دوران تحصیل، دوستان سابق ، بچه های دانشگاه و همکاران محل های مختلفی که کار کرده ام ، نگشته ام. هرجا رفتم و کار کردم، وقتی تمام شد، خداحافظ... دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم و حتی یک بار هم برنگشتم...
نمی دانم چرا.. ولی احساس می کنم ترجیح می دهم آدم ها را همانطور در دوره ای که با من بودند در ذهنم  داشته باشم.. اینکه الان چکار می کنند یا چه زندگی ای دارند برایم جذابیت ندارد، ترجیح می دهم یادهایم از گذشته همانطورکه هستند دست نخورده بمانند. اینست که مثلا یک آهنگ خاص می شنوم یاد یک نفر می افتم، اسم یک نویسنده خاص را می شنوم یاد آن دیگری می افتم، خنده ها و شادی ها و رقابت هایمان را هم گهگاه به مناسبتی به یاد می آورم اما در همین حد و نه بیشتر. 

کمی از خاطرات و گذشته ها حرف زدیم : من چیزهایی را از آنها می گفتم که می گفتند چطور تو این را یادت هست؟ عجب حافظه ای داری: آنها هم از من خاطرات و حرف هایی می زدند که برخی را به یاد داشتم و برخی را اصلا نه. مثلا یکی می گفت تو بچه شری بودی (ولی من اینطور فکر نمی کنم) یا اینکه زمانی عشق فیلم های آمریکایی و هنرپیشه ها بودی و مجلات شان را جمع می کردی که البته درست می گفتند. ولی از ترس پدرم جرات نمی کردم علاقه رو کنم. از این چیزها هیچ وقت خوشش نمی آمد. آن سالها شب های جمعه یک برنامه پخش می شد فیلم های سینمایی می داد و یک استاد دانشگاه معروف در سینما هم مجری اش بود. (الان فقط ادیت کردن یادم آمد اکبر عالمی) فیلم های قدیمی آلفرد هیچکاک و رزمناو پوتمکین و هلمت و شاهین مالت و خیلی فیلم های دیگر را آـن موقع دیدم و شناختم. همفری بوگارت و کلارک گیبل و هنرپیشه های واقعی امریکایی. فیلم ها بهترین دوبله های ایران و بهترین صداها را داشتند وکلا کلاسیک های سینما بودند. من و برادرم شب های جمعه قهوه می خوردیم، مشق هایمان را پای تلویزیون انجام می دادیم  و فیلم می دیدیم.. پدرخوانده را یکی از بچه ها برایم بصورت نوار ویدئویی آورد، کلی به مادرم التماس کرده بودم، او از دایی ام پرسیده بود فیلمش مورد دار نیست؟  او گفته بود نه، اجازه داد فیلم را بگیرم. وقت تعطیل شدن توی پارکینگ سرویس ها فیلم را مبادله کردیم. عاشق پدرخوانده شدم.

بعدها کتابش را گرفتم خواندم، حال نداد، مزخرف بود، تازگی ها همین جا توی وگوگل پلاس خواندم فرانسیس فورد کاپولا با انتخاب آل پاچینو برای نقش مایکل کورلئونه ریسک کرده بود؛ لابد به این دلیل که کتابش چیز خاصی ندارد.
 (باید اضافه کنم آن دختری که فیلم را بهم قرض داد اسمش سارا بود و همان سال فارغ التحصیلی که شریف قبول شد ازدواج کرد و شریف را نیمه رها کرد و رفت آمریکا و این اخرین چیزیست که ازش می دانم)

من از راهی که آمده ام پشیمان نیستم هیچ وقت حسرت و افسوس گذشته را نخوردم، هیچ وقت فکر نمی کنم اگر فلان کار را کرده بودم بهتر بود، با خودم می گویم  اگر در گذشته کار درستی انجام دادم یا تصمیم مناسبی گرفتم لابد خدا راهنمایی ام  کرده و اگر کار اشتباهی، حرف و حرکت بدی از من سرزده مطمئنا خطای خودم بوده، نادانی، عجله، بی تجربگی و خامی...

حالا مدتهاست به فکرم افتاده کار جدیدی را انجام بدهم: من پر از خاطراتم، خاطرات خودم، خاطرات کودکی و زمان دختری مادرم که برای ما تعریف می کرد و هنوز هم می کند و خاطرات کودکی و جوانی مادربزرگم که مادرم برایمان تعریف کرده و او هم از مادرش شنیده، مثلا اینکه چطور شد مادربزرگم سیگاری شد، یا داستان چادر ترمه مادربزرگ مادرم و خیلی چیزهای دیگر. فامیل ها، بدرالملوک، منصور اقدس ، آقا محمد علی....همه هم پیر شده اند دارند کم کم به سر کشیدن جام رحمت نزدیک می شوند.
 گاهی با خودم فکر می کنم صدای مادرم را ضبط کنم، گاهی می گویم بنویسم اما از نوشتن هم افتاده ام، همانطور که از کتاب خواندن هم دیگر افتاده ام، یک کتاب را مدتها طول می دهم تا بخوانم، شاید چون اینترنت و رسانه های اجتماعی آمده اند و بقول آن کتابی که عید شوهر عمه ام بهم قرض داد و دو هفته ای خواندنش طول کشید (اسمش اینترنت با مغز ما چه می کند) بود-----رسانه های جدید مدارهای مغزمان را بالکل تغییر داده اند. زمانی بود بعدازظهرهای بلند تابستان را بیدار می ماندم، شب تا صبح می نشستم و زیر نور پاگرد پله ها کتاب می خواندم حالا دیگر یا شوق خواندن نیست یا گرفتاری روزمره و هزار کار نکرده ..اما واقعا فکر می کنم باید آن پروژه فامیلی را بخاطر خودم هم که شده، به سرانجام برسانم.

اوضاع و دوره و زمانه عوض شده...اما آدم ها عوض نمی شوند، دوره و زمانه آنها را مجبور می کند به طریق دیگری رفتار کنند وگرنه همان که بودند هستند.

شاید به دلیل همین عوض شدن اوضاع باشد که دوست ندارم به آدم های جدید گذشته ام رو کنم. می خواهم آدم ها را همانطور که  دیدم بخاطر بسپارم.
Post a Comment