Thursday, May 11, 2017

ضد خاطرات: گذشته های گذشته


چند روز پیش برای اولین بار برای بیشتر از 15 سال تعدادی از هم کلاسی های دوران دبیرستان ام را دیدم. نمی گویم دوست چون دوستی ها هم دوره ای دارند. کلا هرچیزی دوره ای دارد. شما زمانی چیزی را دوست دارید، به فردی علاقه دارید و بعد دوره و زمانش که بگذرد فقط در حد یک خاطره باقی می ماند.

بهرترتیب دیدن هم کلاسی های قدیم بد نبود، احساسی به آدم می دهد که ببیند این راهی که تا اینجا آمده را درست آمده یا نه؟ انتخاب هایش صحیح بوده؟ آدم های آن موقع الان چه موقعیتی دارند؟ از زندگی حرف می زدند، اکثرا خانه دار بودند ( که البته به هیچ عنوان چیز بدی نیست) و درگیر یکی دو تا بچه کوچک، مدرسه وامتحان، روپوش و اسم نویسی، مهمانی و خیاط و مادرشوهر و آرایشگاه،  کلاس های مختلف زبان و کاراته و نقاشی و پیانو! بدون استثنا بخاطر شوهر و بچه ها محدودیت داشتند.

کسی ابراز نارضایتی نمی کرد ولی نمی دانم چرا نوعی خستگی و روزمرگی را توی چهره شان دیدم. تقریبا همه از یکدیگر خبر داشتند عمدتا هم از طریق فیس بوک و اینستاگرام و همین شبکه های اجتماعی، فلانی ایران است، فلانی استرالیا، دیگری آمریکا... آن یکی دماغش را عمل کرده ، این یکی برادرش فوت کرده، حتی از معلم های سابق و ناظم ها با اطلاع بودند، خانم ایکس مادرش مرده، خانم وای شوهرش که گزارشگر تلویزیون بود مرد و قبلش طلاق گرفته بود و تازگی ها در نیوزیلند! دوباره عروسی کرده!!!!

به من گفتند مرا عضو گروه شان می کنند (من آن روز سورپریز مسئول گروه برای بقیه بودم) و من ازشان خواستم من را عضو نکنند چون اهل ماندن در هیچ گروهی نیستم. 

الان می توانم این واقعیت را بگویم که هرگز در شبکه های اجتماعی به دنبال هیچ کدام از همکلاسی ها دوران تحصیل، دوستان سابق ، بچه های دانشگاه و همکاران محل های مختلفی که کار کرده ام ، نگشته ام. هرجا رفتم و کار کردم، وقتی تمام شد، خداحافظ... دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم و حتی یک بار هم برنگشتم...
نمی دانم چرا.. ولی احساس می کنم ترجیح می دهم آدم ها را همانطور در دوره ای که با من بودند در ذهنم  داشته باشم.. اینکه الان چکار می کنند یا چه زندگی ای دارند برایم جذابیت ندارد، ترجیح می دهم یادهایم از گذشته همانطورکه هستند دست نخورده بمانند. اینست که مثلا یک آهنگ خاص می شنوم یاد یک نفر می افتم، اسم یک نویسنده خاص را می شنوم یاد آن دیگری می افتم، خنده ها و شادی ها و رقابت هایمان را هم گهگاه به مناسبتی به یاد می آورم اما در همین حد و نه بیشتر. 

کمی از خاطرات و گذشته ها حرف زدیم : من چیزهایی را از آنها می گفتم که می گفتند چطور تو این را یادت هست؟ عجب حافظه ای داری: آنها هم از من خاطرات و حرف هایی می زدند که برخی را به یاد داشتم و برخی را اصلا نه. مثلا یکی می گفت تو بچه شری بودی (ولی من اینطور فکر نمی کنم) یا اینکه زمانی عشق فیلم های آمریکایی و هنرپیشه ها بودی و مجلات شان را جمع می کردی که البته درست می گفتند. ولی از ترس پدرم جرات نمی کردم علاقه رو کنم. از این چیزها هیچ وقت خوشش نمی آمد. آن سالها شب های جمعه یک برنامه پخش می شد فیلم های سینمایی می داد و یک استاد دانشگاه معروف در سینما هم مجری اش بود. (الان فقط ادیت کردن یادم آمد اکبر عالمی) فیلم های قدیمی آلفرد هیچکاک و رزمناو پوتمکین و هلمت و شاهین مالت و خیلی فیلم های دیگر را آـن موقع دیدم و شناختم. همفری بوگارت و کلارک گیبل و هنرپیشه های واقعی امریکایی. فیلم ها بهترین دوبله های ایران و بهترین صداها را داشتند وکلا کلاسیک های سینما بودند. من و برادرم شب های جمعه قهوه می خوردیم، مشق هایمان را پای تلویزیون انجام می دادیم  و فیلم می دیدیم.. پدرخوانده را یکی از بچه ها برایم بصورت نوار ویدئویی آورد، کلی به مادرم التماس کرده بودم، او از دایی ام پرسیده بود فیلمش مورد دار نیست؟  او گفته بود نه، اجازه داد فیلم را بگیرم. وقت تعطیل شدن توی پارکینگ سرویس ها فیلم را مبادله کردیم. عاشق پدرخوانده شدم.

بعدها کتابش را گرفتم خواندم، حال نداد، مزخرف بود، تازگی ها همین جا توی وگوگل پلاس خواندم فرانسیس فورد کاپولا با انتخاب آل پاچینو برای نقش مایکل کورلئونه ریسک کرده بود؛ لابد به این دلیل که کتابش چیز خاصی ندارد.
 (باید اضافه کنم آن دختری که فیلم را بهم قرض داد اسمش سارا بود و همان سال فارغ التحصیلی که شریف قبول شد ازدواج کرد و شریف را نیمه رها کرد و رفت آمریکا و این اخرین چیزیست که ازش می دانم)

من از راهی که آمده ام پشیمان نیستم هیچ وقت حسرت و افسوس گذشته را نخوردم، هیچ وقت فکر نمی کنم اگر فلان کار را کرده بودم بهتر بود، با خودم می گویم  اگر در گذشته کار درستی انجام دادم یا تصمیم مناسبی گرفتم لابد خدا راهنمایی ام  کرده و اگر کار اشتباهی، حرف و حرکت بدی از من سرزده مطمئنا خطای خودم بوده، نادانی، عجله، بی تجربگی و خامی...

حالا مدتهاست به فکرم افتاده کار جدیدی را انجام بدهم: من پر از خاطراتم، خاطرات خودم، خاطرات کودکی و زمان دختری مادرم که برای ما تعریف می کرد و هنوز هم می کند و خاطرات کودکی و جوانی مادربزرگم که مادرم برایمان تعریف کرده و او هم از مادرش شنیده، مثلا اینکه چطور شد مادربزرگم سیگاری شد، یا داستان چادر ترمه مادربزرگ مادرم و خیلی چیزهای دیگر. فامیل ها، بدرالملوک، منصور اقدس ، آقا محمد علی....همه هم پیر شده اند دارند کم کم به سر کشیدن جام رحمت نزدیک می شوند.
 گاهی با خودم فکر می کنم صدای مادرم را ضبط کنم، گاهی می گویم بنویسم اما از نوشتن هم افتاده ام، همانطور که از کتاب خواندن هم دیگر افتاده ام، یک کتاب را مدتها طول می دهم تا بخوانم، شاید چون اینترنت و رسانه های اجتماعی آمده اند و بقول آن کتابی که عید شوهر عمه ام بهم قرض داد و دو هفته ای خواندنش طول کشید (اسمش اینترنت با مغز ما چه می کند) بود-----رسانه های جدید مدارهای مغزمان را بالکل تغییر داده اند. زمانی بود بعدازظهرهای بلند تابستان را بیدار می ماندم، شب تا صبح می نشستم و زیر نور پاگرد پله ها کتاب می خواندم حالا دیگر یا شوق خواندن نیست یا گرفتاری روزمره و هزار کار نکرده ..اما واقعا فکر می کنم باید آن پروژه فامیلی را بخاطر خودم هم که شده، به سرانجام برسانم.

اوضاع و دوره و زمانه عوض شده...اما آدم ها عوض نمی شوند، دوره و زمانه آنها را مجبور می کند به طریق دیگری رفتار کنند وگرنه همان که بودند هستند.

شاید به دلیل همین عوض شدن اوضاع باشد که دوست ندارم به آدم های جدید گذشته ام رو کنم. می خواهم آدم ها را همانطور که  دیدم بخاطر بسپارم.

Thursday, March 9, 2017

برادر بزرگ در CIA


 در ادبیات مدرن دنیای غرب دو کتاب هست که هردو آینده تاریکی را در مورد سیطره حکومت ها بر انسان ها بر جزیی ترین بخش های زندگی انسان ها نوشته شده : این دو رمان-داستان دیستوپیایی (تا آنجایی که من می دانم و خوانده ام) یکی 1984 جرج اورول است و دیگری فارنهایت 451 ری بردبری.

در هردوی این دو داستان یک چیز مشترک است : صفحات نمایشی که روی دیوار های خانه ها قرار دارند و از طریق آنها تمام امور زندگی خصوصی، روابط، احساسات و .. انسان ها زیر ذرده بین  حکومت است. 

البته جرج اورول در کتابش ناظر را مجموعه حکومتی کمونیستی تحت نظر برادر بزرگ  Big Brother دانسته و به نوعی خواسته هشدار بدهد که کمونیسم در آینده به چنین چیزی تبدیل خواهد شد. اما ری بردبری در کتابش  آینده ای را به تصویر کشیده که در آن قرص های شادی بخش (روان گردان) و این صفحه نمایش جاسوسی باعث می شوند انسان ها از خواندن و دانایی روبرگردانند.(این یکی اینجا شبیه به دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی می شود)

هردوی این کتاب ها خواننده را به نوعی می ترسانند که اگر یک زمانی چنین اتفاقی بخواهد بیفتد چه دنیایی در انتظار ما خواهد بود؟
حالا به نظر می رسد داستان های خیالی هردوی این نویسنده ها که یکی امریکایی و دیگری انگلیسی بودند توسط سرویس های جاسوسی آمریکا و انگلیس (و نه روسیه یا حکومت کمونیست سابق) به واقعیت پیوسته اند.


نکته مهم اینست که شاید در کشوری مثل ما که هنوز هم فضولی ها، خاله خان باجی بازی ودخالت های عموجان و دایی خان در زندگی خصوصی افراد رواج دارد  این موضوع امر خصوصی چندان به چشم نیاید اما در جوامع غربی امر خصوصی چیزی است که خیلی به آن اهمیت داده می شود که  آنهم بحثی طولانی دارد و به ریشه های لبیبرالیسم و فردگرایی برمی گردد که بحث ما نیست. 

اما گزارش آخر ویکی لیکس در مورد روش های جاسوسی سازمان سیا CIA که با همکاری MI6  انگلیسی ها به منصه ظهور رسیده  کمی ترسناک است. بر اساس 9000 مدرکی که ویکی لیکس منتشر کرده سیا توانایی بازکردن کدهای پیچیده تلفن های همراه هوشمند (مثلا آیفون که سیستم پیچیده ای دارد) را پیدا کرده همین طور تبدیل تلویزیون ها به دستگاه های شنود خانگی.(ظاهرا با یک مدل خاص سامسونگ این کار را انجام داده اند)

حالا شما ممکنست بگویید خب حالا این اطلاعات روزمره من به چه درد خارجی ها یا سیازمان سیا می خورد؟

اولا این شما تنها نیستید، افراد دیگری می توانند باشند که جزییات روزمره زندگی شان اهمیت دارد مثل سیاست مداران، مذاکره کنندگان، افرادی که در سرویس های اطلاعاتی کار می کنند، ژنرال ها و سرداران و ... 

دوما اینکه با این اطلاعات می توان در مورد زندگی و رفتارهای فرد، علایقش، ترس هایش و ... اطلاعات بدست آورد و از آنها علیه خود آن فرد استفاده کرد. 

بگذارید یک مثال بزنم:

آیفون های اپل برنامه ای دارد که شما مثلا 12 شب به آن فرمان می دهید تا ساعت 4 صبح کسی مزاحمم نشود. ادامه فرمان دادن به این برنامه یک پترن از خواب شما در اختیار اپل قرار می دهد و ثبت می کند. اپل مدعی است اطلاعات را به هیچ عنوان به سازمان های اطلاعاتی نمی دهد و چند وقت پیش بر سر دادن اطلاعات مربوط به یک زن و شوهر عرب امریکایی که در حمایت از داعش  دست به تیراندازی زده بودند  با اف بی آی کلی گیس و گیس کشی داشت .

این پترن خواب می تواند در زمانی که فردی مورد شکنجه قرار می گیرد به کار آنها بیاید. در واقع فردی که کم خواب است به احتمال قریب به یقین از یک آدم خواب آلود در شکنجه های موسوم به Sleep Deprivation که فرد را از خوابیدن محروم می کنند بیشتر دوام خواهد آورد، پس بهترست او را با چیز دیگری شکنجه روانی کنند تا کم خوابی. 

به این ترتیب استفاده از اطلاعات یک نرم افزار ساده می تواند در تعیین رفتار یک سازمان جاسوسی-اطلاعاتی کاملا کارساز باشد.

گزارش ویکی لیکس همچنین نشان می دهد مرکز عملیات جاسوسی سیا برای اروپا، خارومیانه و شمال آفریقا بجز مقر آن در لانگلی ویرجینیا، در کنسول گری آن در آلمان است. 

انگلیسی ها هم که سالهالست در قبرس یک مرکز شنود دارند که تمام (تاکید می کنم تمام) تماس ها و تلفن های خاورمیانه را کنترل و ثبت می کند. 

ویکس لیکس گفته است این تازه اول انتشار مدارک است و مقادیر بیشتری در راه است. باید دید آن مدارک چه هستند اما شکی نیست سازمان هایی مثل ویکی لیکس در مقابله با حکومت هایی مثل امریکا جان کارمندان و افرادی که با آنها همکاری می کنند را بر سر دست می گذارند تا اعمال خلاف این حکومت ها را فاش کنند. 

ویکی لیکس فرصت خوبی بود برای جمهوری اسلامی اگر می توانستند از آن بهره درست ببرند اما طبق معمول همیشه آن را توطئه امریکایی-صهیونیستی خواندند و فرصت مثل همیشه از دست رفت. 

من که شخصا شک دارم کسی در جامعه اطلاعاتی ایران حتی یک ورق از اطلاعات ویکی لیکس را خوانده باشد.

 

Sunday, August 14, 2016

بی نام


یکی از مقوله هایی که برای افراد بسیار مهم است موضوع "اسم یا نام" است که حتی گاهی اوقات بعضی را وا می دارد اسمی که از سوی خانواده یا پدر و مادرشان انتخاب شده را تغییر بدهند.
حالا ممکنست در این مورد کسی اسمی که مذهبی نیست را به اسم مذهبی تغییر بدهد یا کسی که نامش را دوست ندارد آن را با یکی دیگر که خوش آواتر یا جدیدتر است عوض کند یا صرفا از دیگران بخواهد او را با نام جدید بخوانند. البته من چند نفر اصفهانی را می شناسم و فکر می کنم این موضوع در اصفهان مرسوم است که عقیده دارند با تغییر ظاهری اسم ممکنست کمی از مقدرات و وضعیت کنونی (بخصوص برای کسانی که مثلا مدتی است دچار یک گرفتاری یا مشکل خاص هستند) تغییر کند و یا گشایشی حاصل شود. 

در مورد اسم برخی عقیده دارند اسم افراد روی شخصیت شان اثر گذار است البته هیچ دلیل مستندی بر این نظریه نیست ولی نمی دانم چرا من هر دختری را دیدم که آخر اسمش با آ تمام می شد قد بلند بود. 

 در ایران دوره های زمانی خاص اسامی خاص مد می شود و خیلی راحت می شود این روند را بررسی کرد. مثلا در دوره ای قبل از انقلاب اسامی داریوش، کوروش، شاهپور، شاهین زیاد شده بود. (اسامی که با شاه یا تاریخ شاهان به نوعی مربوط بودند) بیشتر آن آدم ها الان بالای دست کم 45 سال هستند و حالا دیگر نامگذاری این اسامی کمتر شده است. یا بعد از پیروزی رضازاده در مسابقات قهرمانی وزنه برداری جهان استفاده از نام ابوالفضل زیاد شد. 

بعد از انقلاب اسامی بخاطر روحیه انقلابی و جو مذهبی غالب، نامگذاری اسامی روح الله، یاسر، میثم، سمیه، زینب، مهدیه، محدثه و ... زیاد شد و بعد به مرور زمان کمتر شد. الان آن آدم ها عمدتا بالای 30 سال هستند. 

در حدود 10 سال پیش به این طرف برای پسرها اسامی دانیال و بنیامین شدیدا مد شد و من چند مورد مختلف و متفاوت را شخصا دیدم که تنها وجه مشترک شان اسم پسرهایشان بود که یا این بود یا آن یا هردو. 

البته یک سری اسامی هم هستند که معمولا همیشه در آمار سازمان ثبت احوال مقام های اول را دارند که عمدتا محمد، علی، فاطمه و رضا  یا دواسمی های مشتق از آنها هستند مثلا امیرحسین- محمد رضا- نازنین فاطمه ، فاطمه زهرا، نازنین زهرا، گل مریم، امیرعلی ، رضایار و .... 

چیدن همه این صغری کبری برای رسیدن به اینجا بود که  به نظر من در ایران سلیقه اسم گذاری (مثل همه چیزهای دیگر) کم شده است. مثلا در شبه قاره هند و پاکستان شما اسامی زیبای مردانه و زنانه که هنوز ریشه در کلمات فارسی و عربی دارند زیاد می بینید: ناهید، شبنم، افسانه، پروانه ، شهنواز، شکیل... 

 من مدتییست دارم بخش هایی از یک کتاب را می خواندم که قسمتی از آن مربوط به خاندان گورکانیان هند است که معاصر با دولت صفویه در ایران بودند. اوج هنر ، معماری ، شهرسازی، تمدن و شکوه هند در دوره همین گورکانیان ( که در غرب به آنها مغول ها اطلاق می شود) بوده اما چیزی که نظر من را جلب کرد اسامی این پادشاهان بود. 

سلسله گورکانیان توسط یکی از نوادگان میران شاه پسر بزرگ امیر تیمورگورکانی (معروف به تیمور لنگ) در سال 899 قمری یا 1494 میلادی و درست در زمانی که شاه اسماعیل حکومت صفویه را تاسیس می کرد در کابل تاسیس شد و بعد به شبه قاره هند کشیده و نهایتا در آن کشور مستقر شد و بالید. اسم اولین پادشاه گورکانی ظهیر الدین محمد بابر است. اسامی پادشاهان بعدی به این ترتیب است :

نصیر الدین محمد- همایون شاه 
جلال الدین محمد- اکبر شاه
نورالدین محمد- جهانگیر
شهاب الدین محمد- شاه جهان (کسی که  تاج محل را به عنوان مزار همسر محبوبش ممتاز محل بنا کرد) 
محی الدین محمد- اورنگ زیب عالمگیر
محمد معظم الدین- بهادر شاه 
محمد معز الدین- جهان دار شاه
معین الدین محمد- فرخ سیر 
و .... 

البته دوران سقوط غم انگیز گورکانیان که همراه با اوج دخالت ها و سیاست های انگلیس و کمپانی هند شرقی در هدوستان است از زمان پادشاهی بهادرشاه آغاز می شود که به مرگ او می انجامد و او آخرین پادشاه قابل گورکانیان است. 

شاهزاده اورنگ زیب در دربار شاه جهان 


بهترین قضاوت در مورد اورنگ زیب عالمگیر، یکی از قدرتمندترین پادشاهان سلسله گورکانی که نزدیک به 50 سال حکومت کرد، را می توان از نامه او که به زبان فارسی و در پایان عمر به پسرش نوشته شده برداشت کرد:

"نمی دانم کیستم، به کجا می روم و بر این بنده گنهکار سرشار از معصیت چه خواهد گذشت. با تمامی کسانی که در این جهان می مانند وداع می کنم و آنان را به توجه به خدا فرا می خوانم. پرسانم نباید به جدال میان خود برخیزند و به کشتار مردم، که بندگان خدایند، رضا دهند... زندگی من بی حاصل گذشت. خدا در قبلم است ولی دیدگان سیاهم هنوز نور او را در نیافته.. به آینده من امیدی نیست... و زمانیکه به خویش امید ندارم چگونه به دیگران امیدوار باشم... بسیار گناه کرده ام و نمی دانم چه آتشی در انتظارم است.. شما و فرزندان شما را به توجه به خداوند فرامی خوانم و خداحافظی می کنم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته."


تیمور گورکانی و اخلافش

اورنگ زیب در طول زندگی اش دوبار قرآن را با خط زیبا رونویسی کرد و یک نسخه را به مکه و دیگری را به مدینه به عنوان هدیه فرستاد.


(تصاویر از آرشیو موزه بریتانیا British Museum هستند)

Saturday, July 16, 2016

کودتای ترکیه: بعد؟


حداقل 256 کشته
بیشتر از 1400 مجروح
بیشتر از 3000 افسر و سرباز دستگیر شده
2750 قاضی و اعضای دیوان عالی برکنار شده

بعد از کودتای نافرجام 15 تموز -جولای یک دوره خونین در ترکیه شروع خواهد شد:

دولت از همین الان عدد بزرگی از قضات را برکنار کرده، 500 دانشجوی دانشکده افسری و بالای 2000 نفر افسر ارتش _حدود 3 نفر آنها ژنرال های بلندپایه هستند) را دستگیر کرده و این بغیر از افراد عادی و روزنامه نگاران و هرکسی خواهد بود که دولت فکر می کند ممکنست دل در گروی جنبش هزمت (جنبش خدمت) وابسته به فتح الله گولن داشته باشد.

ترکیه تاریخ و خاطره خوبی از کودتاهای نظامیان ندارد. در واقع ارتش هم برنده می شد همین کارهایی را می کرد که رجب طیب اردوغان خواهد کرد؛ یعنی هردو طرف واکنش شان به این اتفاق یکی می بود فقط جهت ماجرا و دستگیری ها عوض می شد.

به نظر من مردم استانبول و آنکارا هم نه به عشق اردوغان (لزوما) بلکه از ترس اتفاقاتی که ممکن بود بعد از این بیفتد، جنگ داخلی، وقایعی مثل سوریه و صد البته تجربه تلخ کودتاهای پیشین همکاری نکردند و نهایتا کودتا شکست خورد. ( این را بگذارید کنار کسانی که در تهران - و نه همه ایران، در سال 88 رسما می خواستند نظام را ساقط کنند چون کاندیدای مورد نظرشان باخته بود).

فاز بعدی؟ یک دوره شدید بگیر و ببند، دوره ای که حتی اپوزیسیونی مثل دولت باغچه لی و کمال کیلیچ داراوغلو را بابت حمایت از دولت پشیمان خواهد کرد. اما آنها هم چاره ای نداشتند. ارتش هم برنده می شد بازهم آنها قربانی بودند چنانچه حالا هم قربانی اردوغان خواهند شد. و البته به لیست دشمنان سنتی اردوغان چندین هزار نفر اعضای خانواده های دستگیر شدگان و برکنار شدگان را هم اضافه کنید. 

هیچ چیزی بهتر از این کودتا نمی توانست چیزی که مدتها بود اردوغان دنبالش بود به او بدهد: بهانه کافی برای قلع و قمع دشمنانش تا سالها بعد. هرچند تجربه این کودتای نافرجام تا مدتها باعث می شود اردوغان حتی از سایه خودش هم بترسد. 


تجهیزات رها شده سربازانی که روی پل بغاز بسفر تسلیم شدند.

Friday, June 24, 2016

خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا Brexit


خبر از آنچه انتظار می رفت هم غیر منتظره تر بوده است: 

تقریبا 52% مردم بریتانیا خواهان خروج از اتحادیه اروپایی شده اند. اما چیزی که خبر غیرمنتظره را جالب تر می کند اینست که تقریبا اکثریت مردم اسکاتلند و ایرلند شمالی خواهان ماندن در اتحادیه بوده اند و بیشتر مردم جزیره انگلیس خواسته اند خارج شوند و حالا این رای اکثریت متعلق به آنهاست. 

این میان سازمان آزادی بخش ایرلند شمالی معروف به شین فین که زمانی برای استقلال ایرلند از بریتانیا تلاش می کرد و نهایتا مجبور به صلح سیاسی شد از رفتار سیاسی مردم ایرلند ابراز تعجب کرده و گفته دوباره تلاش هایش برای جدایی از بریتانیا و پیوستن به ایرلند جنوبی را از سر می گیرد. 

دیوید کمرون نخست وزیر بریتانیا که تمام سرمایه سیاسی اش را روی این رفراندوم گذاشته بود و حتی چند ماه قبل به همین بهانه از اتحادیه اروپا باج خواهی می کرد و موفق شده بود شرایطی بهتر از بقیه برای انگلستان تامین کند اعلام کرد استعفا می دهد اما استعفایش از ماه اکتبر وقتی که کنگره حزب محافظه کاربرگزار می شود عملی خواهد شد. 

حالا همه عقیده دارند بوریس جانسون یاردبیرستانی و دانشگاه و هم حزبی کمرون که تا مدتی پیش شهردار لندن بود ولی اینجا در مقابل کمرون و به نفع خروج از اتحادیه تبلیغ می کرد جای او را بگیرد. 

اما خروج انگلیس از اتحادیه اروپا چه مشکلاتی برای اتحادیه ایجاد می کند؟ یادمان باشد انگلیس هرگز عضو واحد پولی یورو نبود و طرح ویزای شنگن را هم اجرا نمی کرد. ولی چون دومین قدرت اقتصادی اتحادیه محسوب می شد و پول هنگفتی به عنوان سهمیه می داد بنابراین شاید اتحادیه مجبور باشد از طریقی دیگر کسری بودجه اش را جبران کند. از طرفی دیگر انگلیس بخاطر سالهای قدیم استعماری در بسیاری از کشورها جای پا و اهرم های فشاری دارد که بقیه کشورهای عضو اتحادیه ندارند و حالا اتحادیه نمی تواند از این اهرم های انگلیس به نفع خودش استفاده کند. انگلیس یکی از کشورهایی است که مردم کشورهای دیگر عضو اتحادیه در آن به کار مشغول می شوند و بازار کار خوبی برای آنهاست و دقیقا همین موضوع یکی از ایراداتی بوده که موافقان خروج از اتحادیه همیشه وارد می کردند و عقیده داشتند مهاجران اروپایی و عیراروپایی شغل هایی که حق مردم خود انگلیس است را گرفته اند. تحمیل سیاست های مالی و اقتصادی خصوصا ریاضت اقتصادی از طرف اتحادیه اروپا هم یکی از دلایل مهم این تصمیم مردم بوده بخصوص که  آمار نشان می دهد مردم در قسمت هایی از انگلیس که سیاست های ریاضتی سخت اجرا شد مانند منطقه ولز عملا به خروج رای داده بودند. 




راستش من در مورد مشکلاتی که به این کشور احتمالا در اثرجدایی از اتحادیه اروپایی وارد می شود خیلی وارد نیستم اما آنچه مسلم است نفع انگلیس از این ماجرا -برخلاف آنچه تبلیغ می شود- خیلی بیشتر از ضررهایش خواهد بود. 

با اعلام نتایج امروز ارزش برابری پوند در بازارهای جهانی به کمترین حد خودش در 30 سال اخیر رسیده (و البته همراه آن از ارزش یورو هم کاسته شده است) اما این شوک های مالی احتمالا برطرف خواهند شد آنچه می ماند پایان دیکتاتوری تکنوکرات های بروکسل است و اتحادیه ای که حالا باید با بلند شدن علم جدایی خواهی دیگران مقابله کند. 

مدتهاست گروه راست های ناسیونالیست به رهبری مارین لوپن در فرانسه حرف از جدایی از اتحادیه می زنند. نماینده های راست گرا و افراطی هلند هم خواهان رفراندوم شده اند و اگر دولت الکسیس سیپراس جوان در یونان ---که حدود یک سال پیش همین تجربه را منهای رفراندوم برگزار کرد و اکثریت مردم به سیاست های اتحادیه اروپه نه بزرگی گفتند اما بعد مجبور شدند دوباره با ذلت زیر بار همان سیاست ها بروند--- دوباره رفراندومی این بار برای جدایی از اتحادیه برگزار کند احتمالا با نتیجه متفاوتی مواجه خواهد بود. 

در رم پایتخت ایتالیا همین حالا شهردارزن 37 ساله ای به قدرت رسیده (مانند بوریس جانسون) که از حزب 5 ستاره مخالف اتحادیه اروپاست. 

در اسپانیا چپی های پودموس یکی از بازیگران اصلی صحنه قدرت هستند که خواهان تمام شدن سیاست های ریاضت اقتصادی و جدایی تصمیم های مادرید از بروکسل هستند. 

حالا باید منتظر شوک های بعدی بود یکی از همین حالا موضوع پیروزی نه چندان غیر منتظره دانلد ترامپ در انتخابات زمستان امسال آمریکاست. ترامپ که برای یک دیدار دو روزه وارد اسکاتلند شده اعلام کرده "من که به شما گفته بودم! بریتانیایی ها کار خوبی کردند چون اختیار کشور خودشان را دوباره در دست گرفتند." 

 به نظر می رسد مردم در همه جای دنیا از مدل  سیاست مدارهای اتو کشیده و تکنوکرات طبقه بالا که کارشان فقط نسخه پیچیده برای دیگران باشد وبقیه را پوپولیست و عوام گرا و سطح پایین خطاب می کنند ولی هرگز مشکلات آنها را نمی فهمند، خسته شده اند. 

شاید این اتفاقات هشداری برای بازیگران امروز سیاست وطنی هم باشد: مردم وقتی از نظر اقتصادی دچار مضیقه می شوند و احساس تبعیض به آنها دست می دهد معمولا تصمیم های برگشت ناپذیری می گیرند.  


این نوشته +Sohail Jannessari   را هم در این مورد بد نیست بخوانید:

https://plus.google.com/118005391395351149697/posts/95tR9qbbBUw