Saturday, November 1, 2008

حواسی به غارت رفته


من این هفته دوباره رفتم عروسی. دست خودم نیست مجبورم بروم. هرچند زیاد خوشم نیاید. دقیقا مسئله اینست که چون زیاد دعوت میشوم حالش را ندارم بروم و دائما مجبورم بخاطر رعایت حال دیگران بروم .
بهرحال ، این بار هم ،رفتم . احتمالا تا آخر ابن ماه یک عروسی هم در راه است !! معمولا وقتی می خواهیم برویم عروسی ، مامانم و فرگل - خواهرم- از دو هفته قبل به فکر این هستند که چه بپوشند. مامانم حتی یک دفترچه دارد که لیست مهمانی و عروسی ها را با لباسهایی که پوشیده توی آن یادداشت می کند که یادش نرود. فرگل کارش اینست که لباسهایش را بپوشد و جلوی آیینه سان بدهد و خودش را نگاه کند!
عادت کرده اند از من نپرسند چه می پوشم؟ چون جواب من یک جمله ثابت است " از آنجایی که عروسی پدرم نمی خواهم بروم یک چیزی گیر می آورم و می پوشم " . همیشه اینطور است. همان روز تصمیمم را می گیرم. اما قسمت سخت بعدی ؛ آماده شدن است. استحمام ، سشوار کشیدن موها، بعد اتو کردن. سر و صورت را صفا دادن. ! تازه من نه لباس اجق وجق می پوشم ، نه زلم زیمبو از خودم آویزان می کنم، نه بخاطر دردسرهای بعدی لاک میزنم و نه صورتم را در خم رنگرزی فرو می برم ولی از یک چیزی نمی توان صرفنظر کرد: کفشهای پاشنه بلند نفرت انگیز. یک جفت هم باید ببرم توی ماشین. چون با آن پاشنه ها امکان رانندگی نیست. وقتی توی پارکینگ سالن پیاده شدم ؛ آنها راپایم می کنم و راه می افتم و همیشه دو ترس با من است: در هر قدم بیم از دست رفتن ، بیم از دست دادن....

به مردها در این مواقع حسودیم میشود. مرتب ترین که باشند یک حمام و موهایشان را شسشوار می کشند( تازه فقط دستشان را به سرشان می کشند و اسمش را می گذارند شسوار) یک دست کت و شلوار ، حتی برای بار صدم ،هم مهم نیست ، بر تن می کنند که اگر قد بلند باشند با آن کلی خوش تیپ میشوند. اگر خیلی شیک پوش باشند یک جفت دگمه سردست هم می بنندند و مثل آقاها می روند عروسی. البته این قضیه در مورد مردهای مرتب است واگرنه مرتب نباشند که همینها را هم نمی کنند. حسودیم بیشتر به کفشهای تخت آنهاست. !!!

در عروسی متوجه یک چیز جالب شدم. عروس و داماد که وسط سالن ایستاده بودند ملت -یعنی جوانترها- همه دورشان را گرفته بودند و با دوربینهای دیجیتال و موبایل مثل جماعت عکاس و خبرنگار تق و تق عکس می انداختند.
خوب ، عکس می رفتند ومی دیدند ولی در واقع نگاه نمی کردند. همه چیز از دریچه دوربین بود. تمام حواسشان به این بود عکس و آن لحظه را بگیرند اما بقیه لحظات و صحنه واقعی ،آن چیزی که روی می داد را فراموش کرده بودند.شاید اصلا آن را نمی دیدند.
چند سال پیشتر همین اتفاق در سفری رخ داد. ما از یک مجموعه قصر دیدن می کردیم. همه یکی یک دوربین فیلمبرداری دستشان بود و فقط فیلم می گرفتند. ناگهان راهنمای تور صدایش درآمد وگفت چرا همه چیز را فلیم می گیرید و خودتان نگاه نمی کنید. این موقعیتها دیگر دست نمی دهند و من دیدم چه راست می گوید. بهترین دوربینهای دنیا چشمان ما هستند که اگر خوب نگاه کنند همه چیز را برای همیشه در مغز ضبط می کنند. تا ابد !!!
اما مدت زمان زیادی نیست که همه یکباره تمام حسهایشان- بعبارتی حواسشان- را کنار گذاشته اند. می بینند ولی سر سری، درست نگاه نمی کنند.
میشوند ولی گوش نمی دهند.هیچ کس نمی تواند آهنگی را بیاد بیاورد یا آنرا با " سوت زدن" تکرار کند.
انگشتان سبابه و شصتشان را به هم نزدیک نمی کنند تا چیزی را درست لمس کنند( فقط این دو انگشت را برای نشان دادن "پول" به هم می سایند)
حس بویایی هم بخاطر جراحی های بینی و دودماشینها دیگربکلی فراموش شده است. مال بعضی ها هم هیچوقت کار نمی کرد.
و حس ششم هم که هیچ! از روز اول هم زیاد حسابش نمی کردند.
من خودم حس ششم خوبی داشتم. بعضی چیزهای کوچک را از قبل حدس می زدم. مثلا فکر می کردم معملممان یا استادمان در دانشکده نمی آید. خیلی ساده !نمی رفتم و او هم نمی آمد. یا خیلی چیزهای دیگرمثلا قبل از اینکه کسی تلفن یا زنگ درب را بزند می دانستم کیست.
اما حالا که به آن فکر می کنم می بینم حس ششم من هم مثل قوه تخیلم زنگ زده است.( زنگ زدن قوه تخیل از عوارض بزرگ شدن است )
تابستان اخیر که مرتبا برق می رفت و همه به آن به چشم " نقمت " نگاه می کردند و من به چشم " نعمت" ؛ داشتم تمرین استفاده از بویایی و لامسه و حس ششم می کردم. وقتی می خواستم توی تاریکی آشپزی کنم و و نمی شد شیشه های ادویه را پیدا کنم یا برچسبهای روی آنها را بخوانم ،باید به بویایی ام اعتماد می کردم. برای پیدا کردن چیزها توی تاریکی به لامسه و حدس زدن اینکه آن اطراف چیزیی هست که به پایم بخورد یا نه ؟ به حس ششم . هرچند این تفریح گذرا هم با درست شدن مشکل برق تمام شد.

ولی واقعا آدمها چقدر از حسهای 5 گانه - بخوانید 6 گانه - استفاده می کنند؟
حواس همه به غارت رفته است. شاید بخاطر نوعی از زندگی مردن و راحت ،بسیار راحت !
دیگر آدمها خودشان را به زحمت نمی اندازند تا حواسشان را بکار بگیرند ا. مگر در راه هایی که نفعی داشته باشد خصوصا منفعت مالی یا شاید برای سرگرمی. البته این یکی را مطمئن نیستم چون دیگر پازل هم حل نمی کنند. پازلهای گران می خرند اما حوصله چیدن آنرا ندارند. اصلا این مغز را نمی خواهند به کار بیندازند.
هرچند همیشه کسانی هستند که مثل دیگران نباشند. کسانی که به حواس ،به استعداد و به قوت و ضعف آنها مثل دوستی خوب اعتماد کنند . خودشان می بینند ، می شنوند و لمس می کنند-بدون اینکه به دیگران فرصت بدهند جای آنها ببینند و بشنوند و تصمیم بگیرند. اکثراهم این بذل اعتماد بی نتیجه نیست.
دو دسته آدم. دو طرز فکر مختلف. ما جزو کدامیم؟ من می خواهم جزو گروه دومم باشم. می خواهم کمی قوه تخیل و حس ششم ام را روغن کاری کنم بلکه مثل همان روزهای خوب گذشته کمی بهتر کار کند. !!

من این هفته بار دیگر رفتم عروسی. کادو هم دادم. آیا ارزش رفتن داشت ؟ شاید بله !!
چون با یک نفر آشنا شدم که هم رشته و هم دانشکده ای من بود ولی خوب 4-5 سال کوچکتر از من و خبرهایی درباره کسانی داد که از زمان فارغ التحصیلی یعنی -7-8 سال پیش دیگر با آنها کاری نداشته ام. بعلاوه دوستم که مرا دعوت کرده بود هم دیدنم خوشحال شد. فکر می کنم خوشحال کردن یک نفر ارزش کمی سختی را داشت.
سختی به پا داشتن جکهای هیدرولیکی 10 سانتی متری

راستی ، زنده باد تغییراتی که در آدمها ایجاد می کنیم. حتی ریزترین تغییرات. شاید بعدا توضیح بدهم
Post a Comment