Saturday, July 12, 2008

شنبه 22 تیرماه ساعت، 18:00
امروز اساسی مشغول کار جمع آوری برای اسباب کشی بودم. بعد رفتم سراغ عوض کردن کارتنی که تقویمهای چندساله ام در آنهاست. این عادت من است و نمی توانم از آن دس ت بردارم نوشتن برای من مثل آب و هوا واجب است. بهرحال دیدم در سال 81 ( یعنی 6 سال پیش) در تقویمم نوشته ام می خواهم وب لاگ باز کنم و عجیب اینکه هیچوقت این کار را نکردم . لابد چون می خواسته ام موضوعی برای نوشتن داشته باشم و هنوز که هنوز هم چیزی برای نوشتن نیافته ام و اگر نه اینها را نمی نوشتم. بهرحال امروز فقط یک شعر دارم از همان تقویم سال 81. شعری ازمحمود درویش : شاعر عرب

بردهانش زنجیر بستند
دست هایش را به سنگ مردگان آویختند
و گفتند تو قاتلی
غذایش را ، تن پوشش را و پرچمش را ربودند
و اورا در سلولش انداختند
و گفتند تو سارقی
از تمام بندرگاه هایش راندند
زیبای کوچکش را ربودند و گفتند تو آواره ای !
ای خونین چشم و خونین دست
به راستی که شب رفتنی است
نه اتاق توقیف ماندنی است و نه حلقه های زنجیر
نرون مرد ولی رم نمرده است
با چشمهایش می جنگد
و دانه خشکیده خوشه ای
دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.
Post a Comment