Monday, July 6, 2009

* باد شرق ، باد غرب




تمام این نوشته ها افکار نویسنده هستند و ممکن است هیچ کدام آنها درست نباشند"



دو روز پیش داشتم در خیابان تجریش به موازات بازارها راه می رفتم . درست سر مغازه ای که روبروی سینما آستاراست و ورودی پاساژ قائم محسوب می شود ( دست راستش هم سمنو و باقالی و لبو می فروشند ) مردی سالهاست می نشیند . تقریبا نیمی از بدن را ندارد ؛ که ظاهرا مادرزادی است . فال و چسب نواری و یک مشت خرت و پرت دیگر می فروشد و بیشتر مردمی هم که ازو خرید می کنند در واقع ترحم می کنند و می خرند . البته من می دانم وضعش خوبست چون یک بار دیدم موتور سه چرخه خارجی سوار بود که مطمئنا قیمتش خیلی بالاست ( شاید هم یک خیر برایش خریده باشد ) و همیشه این سوال برایم هست که او که نمی تواند راه برود- احتمالا روی دستهایش حرکت می کند- وقتی صبح ها می آید اینجا موتور را کجا می گذارد ؟ هنوز هم جواب سوالم را نگرفته ام. !

بهرحال از کنار او رد شدم ، مردم - من هم یکی از همان ها - عادت دارند نگاهش کنند و بعد توی دلشان شکر کنند که مثل او نیستند. - این از همان شکرهایی است که با دیدن دیگران یادمان می افتد باید انجام بدهیم و در حالت عادی یادمان نیست . از کنارم هم یک دختر با وضعیت مشابه ، سوار بر ویلچر رد شد که او هم کوچولو و درهم رفته بود و قوز داشت . خوب راستش من هیچ کدام را نگاه نکردم و شکر هم بجا نیاوردم . نه اینکه بدم بیاید یا ازشان بترسم ،ترحم کنم یا نکنم یا هر چیز دیگر.... ولی احساس می کنم با دیدن این بنده های خدا اگر همان موقع شکر بکنم - دقیقا به دلیل دیدن آنها و نه مورد دیگر مثلا عطسه - بی احترامی کرده ام به خدا و بنده هایش . یعنی بی احترامی کرده ام به آن یک نفری که دقیقا مانند من یک انسان است - البته اگر من انسان به معنای واقعی اش باشم - و فقط از لحاظ جسمی با من متفاوت است . شاید اگر شکر کنم در واقع کفران کرده باشم چون او ممکن است از من آدم بهتری باشد ؛ استعدادهای بیشتری داشته باشد ، با ایمان تر ، حتی یک بنده مقرب باشد و اگر شکر کنم مثل او نیستم آن موقع چیزی را از دست داده ام . البته اینها همه فلسفه های چپ اندر قیچی من هستند که لزوما هیچ کدام ممکن است معنی خاصی نداشته باشند ولی گاهی شما باید برای کارهایتان دلیلی بیابید . این هم دلیل من است حتی اگر بی معنی ترین و دم دستی ترین دلیل باشد.

اما این چند روزه بعد از مرگ مایکل جکسون ، برای یک چیز دیگر خیلی خدا را شکر کرده ام . نه برای اینکه سیاه نیستم یا مرد نیستم یا ... بلکه برای اینکه در غرب متولد نشده ام . امریکایی نیستم ، مسیحی نیستم و به معنای کلمه از تمدن و جامعه آنها نیستم . امروز یک نفر داشت اشاره ای می کرد به زمان جنگ که امریکایی ها فروش گندم که کالایی استراتژیک است را عملا برای ایران ممنوع کرده بودند تا به جنگ صدمه بزنند یعنی به مردم و کشور و نهایتا جنگ ؛ البته نمی دانم سندیت حرفهای او چقدر است ولی می گفت شده بود که کشور برای کمتر از یک هفته ذخیره گندم داشت . من ناگهان به او گفتم هرگز معلوم نمی شود این امریکایی ها چه خیانت هایی در حق مردم ما روا کرده اند و شاید حقمان باشد هرگز با آنها دوست نباشیم . البته خوبست که من سیاستمدار نیستم چون با این حساب و افکار از آقای رییس جمهور بیشتر متهم به دشمن تراشی می شدم !

اما این که بعد از مرگ مایکل جکسون شکر کردم به این خاطرست که احساس می کنم غرب و تمدنش به تمام معنا فقط انسان خراب کن است نه انسان ساز . همین مایکل جکسون که هیچ وقت طرفدارش نبودم و آهنگی ازش نداشتم - مگر شاید تصادفی - و هیچ وقت عملا به هیچ آهنگش دل نبسته و گوش نداده ام نمونه واقعی اش است. تمدنی که هرگز سیاهان را دوست نداشته ؛ او را مجبور کرد رنگ پوستش را عوض کند ، از هویت واقعی اش دست بکشد تا جزیی از آنها ، مورد پذیرش و محبوبشان و همرنگشان - هرچند مصنوعی- باشد . حتی اگر مایکل جکسون سالم ترین ادم روی زمین هم بود با دیدن این سر و وضعی که دچارش شده بود ، هویتی که گم کرده بود - چون دیگر آن آدم قدیمی نبود - کارش به جنون می کشید . جامعه ای که او را عجیب و غریب و دارای انحراف اخلاقی و... همه چیز نامید یا حتی اگر ننامید هم باعث شد او همه اینها بشود یا که نشود!. می گویند دیوانه بود ، خل وضع بود ، با هیچ کس راه نمی آمد ، بیمار روانی بود ولی نمی گویند ما او را به این مرحله رساندیم . از بس در زندگی اش دخالت کردیم ، تمام زندگی و ماجراهای خصوصی اش را بر ملا کردیم ؛ بی آبرویش کردیم ، به گوشه و کنار زندگی ، خانه و خانواده اش سرک کشیدیم، بردیمش بالا ، کوبیدیمش زمین و حالا که مرده همین کارها را با پدر و فرزندانش می کنیم . از همین تمدن غرب بدم می آید. بی حیا هستند ، وقیح هستند ، هیچ پرده پوشی ندارند که پرده پوشی و حیا با ماست مالی و پنهان کاری فرق دارند ولی ظاهرا در غرب همه آموخته اند بی پرده باشند ، بی ادب باشند ، همه چیز را رو کنند و گذشته های خصوصی آدمها - که به هیچ کس ارتباطی ندارد- را بیرون بکشند و واکاوی کنند و بی آبرویش کنند . برای همین از غرب بدم می آید. می ترسم ، فکر می کنم موجود ویران گری است که حالا به جان خودش افتاده است . تازه همه ، به همه چیز او اشاره می کنند ولی یک نکته را که دیروز در روزنامه تلگراف و دیلی میل انگلیس جستجو کردم را از قلم انداخته اند : اینکه او سال 2006مسلمان شده بود - البته من به صرف اینکه مسلمان شده بود به او کاری ندارم یا تبرئه اش نمی کنم، نظری در باره خوبی یا بدی او نمی دهم ، که من چه کسی باشم که بگویم ؟ - فقط می گویم نکته ای را عمدا از قلم انداخته اند که می تواند نکته مهمی باشد ، که می تواند شرح بدهد چرا خانواده اش می خواهند مراسم دفن خصوصی بدون رسانه ها برایش برگزار کنند و برادرش که بیست سال است مسلمان شده - حالا بگیریم حتی مسلمان به سبک امریکایی و امت اسلام لوییس فراخان- او را ملمان کرده است . حتی شاید بتوان آن همه هجمه های تبلیغاتی و حرف درست کردن و بی آبرو کردن او را به این نکته مهم هرچند خصوصی و کوچک ربط داد . کسی چه می داند؟ اگر مردم واقعا می دانستند او مسلمان است بعد چه چیزی برای هوادارانش روی می داد ؟ ایا ممکن بود عده ای به همین ترتیب مسلمان شوند و بلای جان غرب ؟

نمی دانم این طرز فکر ما خاورمیانه ای هاست ، ما اسیایی ها یا شاید مسلمان ها ؟ شاید بهتر است بگویم کلا شرقی ها ؛ که در خیلی چیزها با خاوردور مشترکیم . پرده پوشی می کنیم ، احترام بعضی چیزها را نگه می داریم ، پرده دری به خرج نمی دهیم . شاید خوب باشد . می گذاریم احترامی برای مرده باقی بماند و سعی می کنیم گذشته های آدمها ر با آنها دفن کنیم .
البته باز هم می گویم منظورم از پرده پوشی و رعایت بعضی نکات این نیست که شفاف یا صریح نباشیم بخصوص در مورد سیاست ! باید صریح بود ، باید تکلیف را روشن کرد باید هرکسی جایی خطایی کرد که به ضرر ملت و کشور و یا در جهت خیانت به آنها بود رسوا شود که درس عبرت بقیه شود ولی شاید روش شرقی ها در حفظ احترام دیگران و گاهی مدارا بد نباشد . باید بتوان به روش ستار العیوب رفتار کرد و بجای چشم بستن عمدی روی غرض ورزی ، کم کاری ، خیانت و دشمنی ها ؛ عیب های ظاهری ، شخصی و خصوصی آدمها را ندید !

با تمام این تفاسیر چرا آدمها روز به روز بیشتر جذب فرهنگ غرب می شوند؟ فرهنگ و روش زندگی آنها ؟ احتمالا من امل و قدیمی شده ام و شاید غرب زیادی پر زرق و برق است و چشن نواز و دلبر ! ولی خیلی از کسانی که آنجا بوده اند را می بینم که از آن تمدن و جامعه خوششان نمی آید و از ان فراری اند ، دارند بر می گردند . اخیرا همه اش یاد این شعر محمد اقبال لاهوری هستم


فریاد زافرنگ و دلاویزی افرنگ
فریاد زشیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه زچنگیزی افرنگ
معمار حرم ؛ باز به تعمیر جهان خیز !
از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز
از خواب گران خیز


ولی ..... شاید ..... شاید ... وقت آن رسیده که از خواب گران برخیزیم . بیدار شویم و بیدار کنیم ولی چطور، راهش چیست و کجاست ؟ آیا همه اش باید منتظر آن معمار حرم باشیم یا خودمان دست بالا بزنیم و بشویم کارگر حرم - کمی حاضر و آماده کنیم ، خراب کنیم ، پی بریزیم - تا معمار واقعی برسد ؟



* باد شرق ، باد غرب : نام کتابی از خانم پرل .س . باک نویسنده امریکایی




Posted by Freshteh Sadeghi. فرشته صادقی
Post a Comment