Friday, August 22, 2008

این روزها هرچه بیشتر می گذرد احساس می کنم بیشتر به یک شورشی تبدیل میشوم. خسته ام از آدمها و بیشتر خشمگین تا خسته. از آدمهایی که هرگز حرفت را متوجه نمیشوند. همه دعوا دارند . همه حرفت را پیچ می دهند و با آن در واقع تورا می پیچانند. دیروز با آقایی تلفنی صحبت می کردم و قصد داشتم موضوع ساده ای را برایش توضیح دهم هرچی می گفتم او یک چیز دیگر می گفت. نهایتا تشکر کردم و قضیه را درز گرفتم. فایده ای نداشت. اما این وضع من خودم را بیشتر از همه آزار می دهد . ساکت میشوم و احساس می کنم اصلا دلیل من برای بازکردن دهانم چیست وقتی هیچ کس متوجه نیست. آدمها با حرفهایشان ، با رفتارشان و با نصیحتهای ابلهانه شان آزارم می دهند. بعضی اوقات وقتی زیاد در کارم پرس و جو می کنند دلم می خواهد بگویم صلاح مملکت خویش خسروان دانند اما می ترسم بهشان بربخورد. فقط به همین دلیل همه چیز را با خنده و شوخی برگزار می کنم ولی از درون خورده میشوم.چرا آنقدر در کارهم دخالت می کنیم. چرا فکر می کنیم طرف چون جوان است عقل ندارد یا خام است نیازمندنصیحتهای ماست تا ابد تا صبح قیامت. چرا وقتی می خواهند از چیزی نهیت کنند ( چون خودشان به آن علاقه ندارند حس گناه در تو زنده می کنند. این کار را بکنی گناه دارد. بابا دلم می خواهد گناه کنم! زور که نیست. اصلا کی گفته خدا با معیارهای آدمها دیگران را مجازات می کند. چه کسی گفته اگر چیزی از نظر من گناه است ( بدون اینکه مرجعی برای آن وجود داشته باشد) .پس حتما گناه است. منظورم غیبت و تهمت و دروغ نیست. همه آنها را می دانند منظورم چیزهای ساده تری است- پس حتما گناه است. اصلا چه کسی گفته این جامعه و این اسمان و زمین و کائنات با معیارهای من می چرخند که من بخواهم بقیه را با معیارهای خودم بسنجم و درباره رفتار و کردارشان قضاوت کنم. بعد هم همه را از دید خودم نصیحت کنم. من - ما- چه کسانی هستیم؟
این جامعه را چه کسی به رسمیت می شناسد؟ با معیارهای که؟
خسته ام هرچند سعی می کنم بجنگم .بهترست یک شورشی باشم تا یک زندانی افسرده و تسلیم تقدیر و آدمهایی که برایت زندانبانند.

از این روزگار نمی خواهم که عشق مارا به رسمیت بشناسد
زیرا من و تو هستیم
که به این روزگار
رسمیت می بخشیم

سعاد الصباح
Post a Comment